محمد بن حسين البيهقي
646
تاريخ بيهقى ( فارسي )
فرموده باشيم ، تمام كند . گوهرفروشان بازگشتند و سفطها را قفل و مهر كردند و به خزانه ماندند 1 . هارون الرّشيد گفت : اين چيست كه كردى ، اى پدر ؟ گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، جواهر نگاهدار تا فردا خط بستانم و پاره كنم و خداوندان گوهر زهره ندارند كه سخن گويند و اگر بتظلّم پيش خداوند آيند ، حواله به من بايد كرد 2 تا جواب دهم . هارون گفت : ما اين توانيم كرد ، اما پيش ايزد ، عزّ ذكره ، در عرصات قيامت 3 چه حجّت آريم ؟ و رعايا و غربا 4 ازين شهر بگريزند و زشت نام شويم در همه جهان . يحيى گفت : پس حال على عيسى برين جمله است در خراسان كه بنمودم ، و چون خداوند روا نمىدارد كه ده تن از وى تظلّم كنند و به درد باشند ، چرا روا دارد كه صدهزار هزار مسلمان از يك والى وى غمناك باشند و دعاى بد كنند ؟ هارون گفت : احسنت 5 ، اى پدر ، نيكو پيدا كردى . [ سفطها ] به خانه بر و به خداوندان جواهر بازده . و من دانم كه در باب اين ظالم على عيسى چه بايد كرد . و يحيى بازگشت و ديگر روز گوهرفروشان بيامدند و سفطها فرمود تا بديشان بازدادند بقفل و مهر و بيع اقالت 6 كردند و خط بازستدند و گفت : اين مال گشاده 7 نيست ، چون از مصر و شام حمل 8 دررسد ، آنگاه اين جواهر خريده آيد . ايشان دعا كردند و بازگشتند . و اين حديث در دل رشيد بماند و باز مىانديشيد تا على را چون براندازد . و دولت آل برمك به پايان آمده بود ، ايشان را فرودبرد 9 ، چنان كه سخت معروف است ، و رافع ليث 10 نصر سيّار كه از دست على عيسى امير بود به ماوراءالنّهر نيز با وى بسيار گرد آمد و سوى وى رفتند و همهء خراسان پرفتنه گشت و چند لشكر را از آن على عيسى كه بفرستاد بشكست تا كار بدان منزلت رسيد كه از هارون مدد خواست . هارون هرثمهء اعين 12 را با لشكرى بزرگ بمدد عيسى 13 فرستاد و با وى پوشيده 14 بنهاد 15 و بخطّ خود منشورى دادش بولايت تا على را بگيرد ناگاه و بند كند و انصاف رعاياى خراسان از وى بازستاند و آنگاه وى را ببغداد فرستد و كار رافع را پيش گيرد تا به جنگ يا صلح كفايت كرده آيد . و هرثمه برفت و على را به مغافصه 16 بمرو فروگرفت